|
نیمه شب در بستم انکه خود را یار گفت
بوسه میخواهی بیا اکنون کسی بیدار نیست گفتمش ای یار آزارم نده رفتم زدست گفت امشب مهربانم صحبت ازآزار نیست گفتمش لب را بگویم نا بچسبت برایت گقت آری این سخن را حاجت ار تکرار نیست لب نهادم بر لبش عقل از سرم بیرون پرید راستی در آن زمان هیچ عاقلی هوشیار نیست دست بردم من درون سپه آن نیم تن گفت میدانی که این لیموی هر بازار نیست گفتمش لیموی کوچک میگریزد زیر دست گفت لیمو کوچک است و همردیف نار نیست اندک اندک دست من لغزیدو پایین تر خزید گفت میدانی که خط سیر دستت اندرین افکار نیست گفتمش بگذار تا کام دل گیرم اندر این زمان چون دگر هرگز مرا امید این دیدار نیست رام شد خود را بمن بسپردو زیر لب بگفت اجتماع چون میپسندد پیش ما هم آر نیست خواستم چشم گلش را گر به بر رویم پرید چشم از خواب خوش و دیدم کسی در کار نیست + دست خطی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 12:52 بعد از ظهر توسط هادی |
رفتي گفتي خاطراتت جاي من واسط مي مونه كاشكي مي موندي و ميديدي دلم از دوريت مي خونه كاش انقد دوست نداشتم كه بگم بي تو نميشه كاش دلت سنگي نبود و دل من مثل يه شيشه
روياي قصه هاي من با من بمون هميشه عزيزه لحظه هاي من بدونه تو نميشه اگه از من تو بپرسي هنوزم عاشقت هستم من تمومه زندگيم و به چشمهاي تو بستم عشق من تو تو تو عشق من تو بي تو بدون يعني مردن براي من من من دباره تو تو تو دباره تو بي تو بدون خيلي سخته براي من من من هاهاهاها *** چرا اينطور تموم شد. بي تو مي ميرم چرا رفتي + دست خطی در پنجشنبه ششم دی 1386 1:5 بعد از ظهر توسط هادی |
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با منت و خاری پی شبنم نمیگردم مهرداد هم رفت روحش شاد مهرداد جان کاش نرفته بودی نمیدونم چرا مهرداد الان وقتش نبود دنیا به کسی وفا ندارد عجب آشفته بازاریست دنیا خوشا آنان که در ده روز عمر نخوریم تا نور روشنی بخش خاطرات شیرین شماتاریکی وتلخی زندگییتان را از بین ببرد چرا دلهای مشتاق خودتان را از نعمت عشق محروم ساخته اید و چرا بجای عشق زهر محرومییت مینوشید + دست خطی در جمعه دوم آذر 1386 10:9 بعد از ظهر توسط هادی |
اگر شب صدا داشت مي تونست صداي شكسته شدن قلب عاشق رو فرياد بزنه اگر شب صدا داشت مي تونست بهت بگه كه چقدر دلخراش گريه عاشق درون ظلمت شب اگر شب صداداشت مي تونست بهت بگه كه چقدر ديوانه وار تو شبها صدات مي زنم اگه شب صدا داشت بهت مي گفت كه چه شبها از فكر تو نمي تونستم بخوابم و اگه شب صداداشت اون هم با من هم صدا مي شد و بامن مي گفت :بخدا خيلي دوست دارم ..........تقدیم به پریسا که دوسش دارم ولی اون خبر نداره ممنون از یاس عزیزمامیدوارم موفق باشی دوست دارم بی دلیل و مدرک + دست خطی در سه شنبه هشتم آبان 1386 7:50 بعد از ظهر توسط هادی |
آن كساني كه گذشتند ز حيراني من عاقبت گوش سپردند به ويراني من قايق كوچك احساس تو با هر چه كه داشت تا ابد غرق شد در طوفاني من رنگ چشمان تو عشق است و خدا ميداند كس ندانست جز روح بياباني من چهره ي سبز تو در آينه فصل بهار مثل رويا شده در خواب زمستانی من سلام خدمت شما دوستان عزيز الان بعد 6 ماه اومدم و در اين كهنه دفترچه رو وا كردم نميدونم چرا حالشو ندارم اين روزا نميدونمم الان چي دارم مينويسم ولي بهتره بنويسم چون بلاخره با دوستان بودن بهتره از تنهايي دل من همين روزا اپ ميكنم ممنون از شما دوستان كه به من لطف دارين و نظراتتونو دادين من مينويسم از دل مينويسم باي + دست خطی در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 11:56 بعد از ظهر توسط هادی |
مصايب روزگار مصايب روزگار چون باد مي وزد چون باران مي بارد هيچ كس از دست آن امان ندارد زندگي با مصيبت و رنج آميخته است هر كس زنده است بايد رنج بكشد بايد مصايب روزگار را تحمل كند كسي كه به دريا مي رود دامنش تر ميشود و كسي در خارستان قدم بر ميدارد خارهاي جان گداز پاهايش را رنجه ميدهد هر كس در اين جهان زنده است مصايب و مشكلات چون عقرب زنبور بر دلش نيش ميزنند و يك دم راحتش نميگذارند .... ؟؟؟ پس چه بايد كرد؟؟؟.... + دست خطی در شنبه پنجم اسفند 1385 2:19 بعد از ظهر توسط هادی |
غروب غمگين سالها پيش از اين در غروبي غمگين در سكوتي سنگين در بهاري زيبا ما به هم برخورديم تو براي دل من. من براي دل تو تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من بدنبال نگاهت به بلا افتادم روزها از پي هم تو جدا از من فارغ زغم منو غم دست بهم از گذرگاه جهان ميگذريم تو سراپا شادي غرق در لشكر اين آزادي غافل از سلسله ي بند نگاهت بوديم كه در آن اين دل بيچاره ي من در غروبي غمگين در سكوتي سنگين در بهاري زيبا بي خبر گشت اسير حيف ميدانم كه تو يك روز همان گونه كه بود آمدنت در غروبي غمگين در بهاري زيبا دل نوميد مرا كه به پايت بنشستم به اميد وصال زير پا مينهي و ميگذري + دست خطی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 10:57 بعد از ظهر توسط هادی |
دخترك بي مادر كودكي مادر خود داد زدست درعجب كه مادر كجاست به پدر گفت شبي از سرِ درد كه چرامادرم از خانه جداست ديرگاهيست صدا مي زنمش كين او بي خبر از هر چه صداست پدرش خنده تلخي زدو گفت دخترم مادر تو نزد خداست طفل چون صبح شد از رهگذران بود پرسان كه كجاست آنكه خداست. + دست خطی در یکشنبه یکم بهمن 1385 6:28 بعد از ظهر توسط هادی |
تو آنجا من اينجا اسيروپاي در بند تو آنجا من اينجا دو مجنون گرفتار دو در ظاهر سلامت ولي در سينه بيمار تو آنجا مرا ميجويي اما جز هوا نيست بجاي پيكر من در بر تو بنرمي ميگشايي شعرهايم صداي پاي من مي آيد از دور كه پر ميگيرم از هرجا بسويت تو ميبيني نگاه خسته ام را ولي افسوس ايدوست خيالست من آنجا در كنار تو محال است تو آنجا من اينجا من اينجا در دل جمع ولي محزون و تنها از اين عالم تورا ميخواهم و بس تو را ديوانه عشق تورا بيگانه از هر آشنايي تورا مست از مِيِ ديوانگيها تورا اي هستي من تورا اي شور حال مستي من تورا اي خوانده درس مهرباني تورا اي زندگاني..... + دست خطی در یکشنبه هفدهم دی 1385 2:39 بعد از ظهر توسط هادی |
مگذاريد كه بي ياده بمانم گاهي مگذاريد كه از سينه برارم آهي تاكه جان دارم وازسينه درايد نفسم مگذاريد كه بي باده درايد نفسم همه جا هرشب وهر روز ثمرابيم بدهيد آخرين لحظه ي عمرم مِيِ نابم بدهيد هر كه پرسيد كه مرده است جوابش بكنيد همه را مست و خراب از مِيِ نابش بكنيد هر كه شبون بكند از دوروبرم دور كنيد همه را مست و خراب از مِيِ انگور كنيد مرد غسال مرا سيرو صفايي بدهيد مست مست از همه جا حال خرابي بدهيد بعد غسلم وسط سينه ي من چاك كنيد اندرون دل من يك قلم تاك كنيد بگذاريد مرا داخل يك تابوتي تخته هايش همه از چوب رز و ياقوتي مگذاريد بيايد به نمازم واعظ پير ميخانه بخواند غزلي از حافظ جاي تلقين بالاي سرم دف بزنيد شاهدي رقص كند جمله شما كف بزنيد روي قبرم بنويسيد وفادار برفت آن جگرسوخته خسته از اين دار برفت. هنگامي كه تابوتم بر دوش آشنايان رهسپار خانه جاويد ميشود تو هم اي آشنا سنگ دل از خانه بيرون آي و بگو رفتي برو *منزل مبارك* دوست دارم در كنار يار خود تنها بميرم سر نهم بر دامنش مانند يك شيدا بميرم اشكها آهسته ميلغذد بر رخسار زردم دوست دارم روم جايي كه ديگر بر نگردم..** + دست خطی در پنجشنبه هفتم دی 1385 12:4 بعد از ظهر توسط هادی |
|